صدای سکوت
زیباس درد قهوه افکند يک نگاه مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود دل من سخت شكست و چه زشت.... به من و سادگيام خنديدي به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم صدايم را در گلو خفه کردم و بر آتشم آب حسرت ريختم، که مبادا در رفتنش ترديد کند. هر چند دل او جلوتر رفته بود. اشکهايم را اين مهمان هاي نا خوانده ولي هميشگي چشمهايم را با شکوفه هاي خنده آذين کردم و تقديمش داشتم تا با خود ببرد، يادم را،نامم را ... زندگی کردیم اما باختیم کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را با همین غمها خوش است با همین بیش و همین کم ها خوش است زندگی را خوب باید آزمود اهل صبر و غصه و اندوه بود باختیم و هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم "در من هراس نیست
ز سردی و تیرگی من
از سپیدههای دروغین مشوشم " گفت شیفته باران
شو ، وقتی بیتابی ، می
بارد و خیست میکند شیفته باران که
شدم ، باران بارید اما هرگز خیسم نکرد شاید هنوز تا
سپیدهدمان شیفتگی راستین هزار فرسنگ فاصله است گفت دلداده مهتاب
باش ، شبان گم شده
اضطراب در کوچههای تاریکت را ، روشن و پیدا میکند دلداده مهتاب که
شدم ، شبهای تاریکم عادت کرد به خلوت راههای بی چراغ و هرگز پیدا نشد شاید هنوز تا
سپیدهدمان دلدادگی راستین هزار فرسنگ فاصله است گفت دلت خوش باشد
به ستارههای روشنی که میکشاندت تا
اهتزاز وارستگی دلخوش ستاره که
شدم ، دور شد در آشوب پریشانی آسمان شاید هنوز تا
سپیدهدمان دلخوشی جاویدان هزار فرسنگ فاصله است گفت بیتاب
خورشید شو ، گرمت میکند میان
انجماد یاس و پوچی بیتاب آفتاب که
شدم ، سوزاند چشمانم را و از نور گریزانم
کرد شاید هنوز تا
سپیدهدمان بیتابی راستین هزار فرسنگ فاصله است گفت آسوده بخواب
به انتظار دیدن رویای شبنم و گلبرگ منتظر خواب که شدم
بیگانه شد خواب، با چشمان خستهام شاید هنوز تا
سپیدهدمان آسودگی هزار فرسنگ فاصله است اما تو ای سپیده
صبح به هنگامه میلادم
دستی برآور بگذار نامم مشوش
هراس از پیروزی تاریکی نباشد به هنگامه آغازم
دستی برآور بگذار نه شیفته
باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره به هنگامه آمدنم
دستی برآور بگذار طلوع دروغین
شب بیچاره ای نباشم ، در انتظار نافرجام روشنی خدا را به هنگامه میلادم
دستی برآور بگذار فاصله
بیهوده ای نماند تا سپیده دمان بیادعای سترگ آی با توام ای
سپیده راستین صبح تاریکی دیگر بس
است طلوعی
جاودانه
کن ديگر هوايي براي تنفس نيست عاقبت خواستي تا رعشه هاي مرگ را بر اندام بي تابم نظاره كني؟ در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخش گفتم"اگر وقت دارید" خدا خندید: "وقت من بی نهایت است... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم:"چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟" خدا پاسخ داد:"کودکی شان." اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خود را به دست آورند اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز زندگی نکرده اند دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: "به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟" او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد. همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع گفتم: "از شما به خاطر این گفتگو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟" خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم" "همیشه" به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من در آن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد ... ... ... ... ... كودكی كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید :
صد ساله پير مرد
چيني فتاد به پيشاني اش ز غم
يک دم سکوت
يک لحظه اضطراب
فال من است ؟
که مي بيند سالخورده مرد
ابرو رهاند ز گره
فنجان گرفت دور
دنبال گمشده بود
در سرنوشت من
از عشق و لاله و شمعدان و تاج گفت
از يک شتر که بار آرد به خانه من
از دست دوستي که دستم به دست اوست
گفت :
غافل مباش که خنجر کند رها
فنجان گرفت دور
دنبال گمشده بود
با خويش گفتمش
بس کن
عبث مگو
سال هاست که خنجر به پشت ماست

نگاه کن که غم درون دیده ام ![]()
چگونه قطره قطره آب می شود ![]()
چگونه سایه سیاه سرکشم ![]()
اسیر دست آفتاب می شود ![]()
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود ![]()
شراره ای مرا به کام می کشد ![]()
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد ![]()
نگاه کن ![]()
تمام آسمان من ![]()
پر از شهاب می شود![]()
تو آمدی ز دورها و دورها ![]()
ز سرزمین عطر ها و نورها ![]()
نشانده ای مرا کنون به زورقی ![]()
ز عاجها ز ابرها، بلورها ![]()
مرا ببر امید دلنواز من![]()
ببر به شهر شعر ها و شورها ![]()
به راه پر ستاره می کشانی ام ![]()
فراتر از ستاره می نشانی ام ![]()
نگاه کن ![]()
من از ستاره سوختم![]()
لبالب از ستارگان تب شدم ![]()
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ![]()
ستاره چین برکه های شب شدم ![]()
چه دور بود پیش از این زمین ما ![]()
به این کبود غرفه های آسمان ![]()
کنون به گوش من دوباره می رسد ![]()
صدای تو ![]()
صدای بال برفی فرشتگان ![]()
نگاه کن که من کجا رسیده ام ![]()
به کهکشان به بیکران به جاودان ![]()
کنون که آمدیم تا به اوجها ![]()
مرا بشوی با شراب موجها ![]()
مرا بپیچ در حریر بوسه ات ![]()
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن![]()
مرا از این ستاره ها جدا مکن ![]()
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود ![]()
به روی گاهواره های شعر من

رفتنش برايم مردن بود،
نه مرگ او نه،
مرگ آرزوهايم
مرگ همه آن چيزهايي که با رفتنش از دست رفت.





قاضي سرنوشت من،
پس شتاب كن....
گلويم بي تاب طناب دار فراموشي توست...
نفس هايم به شماره افتاده اند...
شتاب كن...شتاب...


به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهار من است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است و به او که عشق جاودانه من است
به او بگویید دوستش دارم، هرچند که او همراه من نیست، هرچند که او دیگر یار من نیست، اما همچنان در یاد و رویای من است و من همیشه حضورش را حس می کنم ، صدایش را می شنوم ، نگاهش را می بینم ، عطر نفسهایش را حس می کنم و تنها اوست که تا آخرین لحظه عمرم و تا روز زنده بودنم در قلب من باقیست و تنها بهانه است برای گریــه های شبانه ام
به او بگویید دوستش دارم هرچند که او مرا بیگانه با عشق نامید
« می گویند كه شما
مرا به زمین می فرستید ؛
اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می توانم برای
زندگی به آنجا بروم ؟ !»
خداوند پاسخ داد :
« از میان تعداد بسیاری ازفرشتگان ، من یكی را برای تو در نظر گرفته ام
او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود یا نه !!
« اما اینجا در بهشت ، من هیچ كاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم
و اینها برای شادی من كافی هستند . »
خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود .»
كودك ادامه داد :
« من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم
خداوند او را نوازش كرد و گفت :
فرشته تو ، شیرین ترین و زیباترین واژه هایی را كه ممكن است بشنوی
در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه
چگونه صحبت كنی
كودك با ناراحتی گفت :
« وقتی می خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
اما خدا برای این سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهایت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد كه چگونه دعا كنی »
كودك سرش را برگرداند و پرسید :
« شنیده ام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی می كنند . چه كسی از من محافظت خواهد كرد ؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود
كودك با نگرانی ادامه داد :
« اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمی توانم شما را ببینم ، ناراحت خواهم بود »
خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ؛ گرچه من همیشه در كنار تو خواهم
بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد . كودك می دانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند
او به آرامی یك سوال دیگر از خداوند پرسید :
« خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید »
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا كنی
| Design By : Night Skin |


